يحيى دولت آبادى

375

حيات يحيى ( فارسى )

واقعهء شب آگاه ميشوم و ميبينم اين واقعه همه را سخت پريشانخاطر دارد و چون روز نميتوانم از آنخانه بيرون بروم مصمم ميشوم هرطور باشد روز را آنجا مانده شب از آنجا روانه شده جاى ديگر پنهان گردم پاسى از روز برميآيد خبر ميآورند ملك المتكلمين و ميرزا جهانگير خان را در باغشاه كشتند خبر كشته شدن اين دو دوست عزيز و صدماتى كه بر آقا سيد عبد اللّه و آقا سيد محمد و بر رفقاى آزاديخواه رسيده و ميرسد روزگار را در چشم من تيره و تار مىكند خصوصا كه خبر ميآورند نعش جوانان مجاهد را مردان جرئت ندارند بردارند زنها همت كرده آنها را برميدارند و آزاديخواهان را پىدرپى گرفته آزار ميرسانند و بقزاقخانه و باغشاه مىبرند اين خبرها زيادتر اسباب وحشت اهل آنخانه مىشود و من چاره ندارم مگر آنكه تا شب آنجا بمانم پيش از ظهر عيالم را ميفرستم بخانهء خود تا بعضى اسناد و نوشتجات مردم را از خانه بيرون ببرد كه اگر بريزند به خانه و غارت كنند به صاحبان آن اسناد ضررى وارد نگردد هنوز عيال من برنگشته است كه از پشت آنخانه صداى توپ بلند مىشود تصور مىشود كه دانسته‌اند من در آنخانه هستم و چون اين خانه از خيابان بزرگ عقب افتاده خانهء ديگر را مقدمتا خراب ميكنند در اين حال خبر ميآورند خانهء ظهير الدوله را كه نزديك اينخانه است براى گرفتن مجاهدين كه آنجا مخفى شده‌اند بتوپ بستند و هم خبر ميرسد كه در گيرودار خرابى خانهء ظهير الدوله كسى فرياد ميكرده است فلانى در اين نواحى است او را هم پيدا كنيد اين خبر كه ميرسد بر اضطراب اهل خانه افزوده شده ناچار من از خانه درآمده به همان خرابه كه شب را در آن بسر برده مخفى ميگردم و در اين حال عيال من بعد از انجام كارى كه از براى آن رفته است در خيابان در حين توپ بستن بخانهء ظهير الدوله تصادف كرده به حال غشوه در كنار خيابان ميافتد حقيقتا كار اين خانم در اين روز تقدير كردنى است و رشادت مردانه مىكند در اينوقت هم خود را نباخته به خانه مىرساند و مرا از اين اضطراب خيالى درميآورد تا غروب آفتاب من در آن خرابه هستم يكى از همسايگان آن خانه كه شب مرا در خرابه ديده و فهميده است هنوز نرفته‌ام قرآن سر دست گرفته بر سر ديوار خانه آمده باهل خانه ميگويد به اين قرآن قسم اگر الان نرود ميروم خبر مىدهم بيايند او را بگيرند تا ما آسوده